احساس کلاس اولی ها رو دارم امسال ،بعد از یک سال مرخصی دارم میرم دانشگاه..
با همه ی تلاشی که برای قانع کردن محمد کردم تا بی خیالِ من بشه و بذاره انصراف بدم..موفق نشدم.
حالا من موندم و فکر یه عالم واحد عقب مونده و یه بچه هفت ماهه و درسهایی که هیچچچچیش یادم نیست و یه اسباب کشی... دست تنها
.
.
.
دلم میخواد ماه رمضون امسال با هر سال فرق داشته باشه..دلم میخواد همتی کنم و کارهایی که هرسال میخوام و نمیتونم رو امسال انجام بدم.
.
.
راستشو بخواین این مدت هر بار ارسال یادداشت جدید رو زدم ،گفتم: این دیگه آخرین باره..دیگه تمومش میکنم.ولی بازم یه اتفاق تازه ،یه حرف تازه ،یه دوست تازه..(دوباره اسم دوست تازه رو آوردم الانه که کتکه رو از دوست جونم بخورم)
.
.
تا تازه ای دیگر..